نمیدونم چرا این لعنتی پاک نمیشه ... گذاشتیش آینه دقم بشه ... هرازگاهی میرم و دروغاتو میخونم ... نمیدونم واقعا چرا ... چرا اومدی چرا رفتی چرا اصلا بودی
آخه من که کاری بهت نداشتم اصلا ...
بیخیال چراهای گذشته
چراهای امروز بدتره
چرا فراموش نمیشی
چرا هرچی میشه اخرش یه ربطی به تو داره حال و روز بدم
چقدر قبل تو همه چی خوب بود
چقدر شاد بودم چقدر مشکلات زندگی راحتر بود
لعنت به لحظه حضورت...
هرکی بخونه فکر میکنه با گریه و عصبانیت و خشم نوشتم
اما نه
خیلی آروم تو تختم دراز کشیدم
و دارم تایپ میکنم ... بعد تو دیگه هیچ حسی نموند... حتی عصبانیت و خشم...
تو که رفتی دیگه گریه ای نموند
اخه همه اشکامو توی بودنت ریختم ... تو باعثش بودی... دیگه گریه واسم بی معنی شد
خیلی چیزارو واسم بی معنی کردی
حالا کجای این شهر کنار همسرت آروم خوابیدی و عاشقانه هاتو تو گوشش میخونی
منپ کنار همسر خوبم خوابیدم
خیلی دوستم داره منم خیلی دوسش دارم
و ای کاش این وسط تو نبودی
نه که دوست داشته باشم یا دلتنگت باشم نه
ولی دلم میسوزه که چرا اونهمه احساس قشنگ و ناب و دسته اول و جوونم حروم تو شد
حیف بود ... باید به این مرد کنارم میرسید که تمام زندگیشم ... دیوونه وار عاشقمه ... و افسوس که من اینهمه دیوونگی رو واسه تو خرج کردم
که امروز کم بیارم ...
حالا واقعا انصافه تو آروم و شاد باشی تازه تو هیچی
با اون اخه!
واقعا حقتون نیست ...
داره بارون میاد
وقتی بارون میومد بهم پیام میدادی ...
شاید بارون یادت بندازه منو و یکمی دلت بگیره از پشیمون شی از اون روزا ...
نه واسه با من نموندنت نه... واسه اذیت کردنم ... واسه اونهمه بی معرفتی که در حقم کردی ... واسه نامردیات ... واسه بدجنسیای اون...
شاید ... کاش ...
چقدر دلم میخواد حالت خراب شه یوقتایی ... هرکی بخونه فکر میکنه خیلی بدجنسم! ولی کاش میشد تک تک ثانیه هایی که بهم گذشت رو واسش میگفتم تا بفهمه بدجنسی رو تو تا کجا به من روا داشتی ...
و این کمترین تنبیهی هست که واسه خراب کردن بهترین روزای عمرم زیباترین احساس زندگیم و خیلی چیزای خوب دیگه که ازم گرفتین ، میتونه باشه ...
حیف...
برچسب:
نویسنده: آرین کریمیان